تبليغاتX
چل تیکه

چل تیکه

از تکه هایی که دارم،چل تیکه ای میسازم و در گرمای آن آرام میگیرم....

من و آرشیو هام

فكر كنم اين مرضٍ همه چي آرشيوكني هم از جمله گره هاي كوري است كه جنگ-جامعه-فرهنگ به شخصيت ما زده!

۱-حدود 3 متر كتاب (تعدادشون در رفته از دستم!!) در كتابخانه

۲- 60 dvd  خريده شده و ديده نشده(مرض اينجا به اوج ميرسد كه وي سي دي بعضي ها رو هم داريم!!)

۳-كلي تا ebook

۴-متن اصلي كلي رمان كه ترجمه هاشون راضي كننده نبودن مث نزديكي.

۵-مطالب جالبي كه هي كپي-پيست- سيو كردم واسه يه روزي كه تازه شايد اون روز ديگه اصلا جالب نباشن!

۶-دفترچه هاي گاهن 15 ساله كه پرشون كرده بودم واسه بازخواني آينده!

۷-كلي دفترچه سفيد(حالا وقتي تو شهر كتاب و فابر كسلم بيا بگو يه عالم داري نخر ديگه!!)

۸-كلي مداد و روان نويس و حتي خودنويس و حتي تكراري!!!

۹-كلي رنگ جات اعم از مداد رنكي و آبرنگ و پاستل و....براي آن روز طلايي كه وقت كنم و باز نقاشي رو شروع كنم.

۱۰-يه كمد 1.8*0.6*0.8 كاموا!(بافتن از هابي هاي منه!!كمانم به خاطر اينكه مبادا يه موقع بيكار بمونم!!!)

 شيطونه ميگه بي خيال كار شم و بمونم خونه و احيانا زندگي كنم!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:56  توسط لیلی  | 

من و آلرژي

"خوب كه چي؟؟"

بد جور به اين عبارت بيرحم و عوضي حساسيت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 15:22  توسط لیلی  | 

من و sms به دارشانا

بيا دنبالم.

مياي دنبالم؟؟

بيا دنبالم:)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:11  توسط لیلی  | 

من و کنسرت های عالی

دارشانا خان عجب سورپرايزي بود.... حالا ميفهمم چرا يه مدت حتي روزتامه نمي آوردي!منم كه نميدونستم تا دم آخر!كاخ سعد آباد....ايليا(همينجا هم تنهامون نذاشت!!)فرمان فتحليان.... او منم يا منم او يا بود از او منمم..... مي ده ز خم وحدتم كز اين دويي در محنتم.... بي تو من تنهاترينم... نه نميتونم همه چي رو بگم...يه شب رويايي بود.از اون روياها كه تعريف كردني نيست. شب بعد هم كه استاد ناظري بود و لولي وشي ديوانه شد...آقا اصرار نفرماييد در وصف مي نگنجد........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:58  توسط لیلی  | 

من و یونگ و هسه!!

ازدواجی که کاملا وقف تفاهم و درک متقابل شده باشد باری رشد شخصیت فردی بد است.تنزل به کوچکترین مخرج مشترک است که چیزی مثل حماقت عمومی توده هاست.در این صورت به ناچار یکی از  آنها برای خودش دنیای دیگری خواهد ساخت.           

                                                                    از کتاب با یونگ و هسه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:41  توسط لیلی  | 

تیکه بیست و سوم:من وخلاقیت یک کودک !

این سازه از یه پسر ۵/۴ ساله زیاد عجیب نیست؟تازه مدل هم از خودش بوده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:44  توسط لیلی  | 

تیکه بیست و دوم:من !

اينهم در راستای اینکه" من بی می ناب زیستن نتوانم"

همچین که برسم خونه میرم بازم ONEGIN مي بينم و لابد پشت بندش هم دست كم ۵ بار

 FORBIDDEN GAMES THAT I PLAY با صدايِ فرهاد عزيز گوش ميدم و گاس که بعدش  چند چشمه از كرشمه هاي آل پاچينو جان در DEVIL'S ADVOCATE ديدم وبعد هم در حين ِ گوش ِ جان سپردن به JUST ONE LAST DANCEهي دفترچه هاي ايام ماضي رو زير و رو كردم و با تك تك مداد هاي كلكسيونم يه چيز يادگاري در دفتر خاطرات اخيرم نوشتم( اونم زير نور اون شمع ِ اهدايي الميرا جونم كه رو آب ميمونه و روش يه بند روغن زيتون ميمونه)و در اين بين هي عكس انداختم از فضايي كه در آن اين همه(آنهمه البته) مكفوف خواهم بود!.

حالا جايزه ويزه مال كسيه كه بگه اينا چه ربطي دارن به هم!

 پ.ن. بابت تنها بودن دارشانا هم  ناخن نزنين كه بين ما دعوا نميشه!

پ.ن. عجب اردي بهشت ِ پر بارانِ خالي از گردشي شد امسال ها!ما را بگو كه كلي دشت شقايق و جاده ماسوله و مست بوي چمن شدن و خلاصتن رقصي از نوع ِ يك دست جام باده و يك دست زلف يار IMAGINATION كرده بوديم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:19  توسط لیلی  | 

تیکه بیست و یکم:من و بهار بازم!

این شعر مشیری با صدای استاد یعنی بهار ِ مجسم

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

و این روزها من کامیارانه و صد البته حریصانه بهار را نفس میکشم

بنفشه ها را با چشم میبلعم

گنجشکهای پر سر و صدا را در گوشهایم نگه میدارم

هر جا که بخت مدد کند روسری به باد میدهم و موهایم  را هم....

و دستهایم بیشتر از همیشه در دست یار است

نمی خواهم جایی برای دریغ بگذارم.....

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 14:23  توسط لیلی  | 

تیکه بیستم:من و بهار دلنشین!

نرم نرمک میرسد اینک بهار......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 14:12  توسط لیلی  | 

من و ننوشتن دارشانا

اقا ما هر شب كه شما براي ما بلند بلند بهنود مي خوانيد و ما پاراگراف به پاراگراف هي پارازيت مي اييم كه چرا نمي نويسي‏؛ در خيال خودمان شما را ميبينيم كه بي خبر از ما نوشته هاي د’ر سايتان را تايپ ميكنيد و تا ما را ميبينيد WORD را MINNIMIZE ميكنيد و فردا كه شماي خوشبخت از سر كار برگشته ايد و ماي بدبخت هنوز سر كاريم UPميفرماييد‌ تا در بك كرشمه ي عاشقانه ما را غافلگير كرده باشيد و يا به قوليSURPRISED!...اما انگار ما زیادی خوشبينيم و به قول ظريفي از واقعيت جدا!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 9:14  توسط لیلی  | 

تیکه هجدهم:من و خوشبختی

 

من خوشبختم!من خوشبختم؟

تفاوت تنها در لحن خواندن نیست...تفاوت در آن پیچ و خمی است که حتی ایستایی ِ !را میلغزاند و تبدیلش میکند به؟

به سادگی وجود تردید،در کوتاهی یک چشم باز کردن اتفاقی می افتد.....

اما دوست دارم جرات پرسیدن این سوال همیشه با من باشد.

دوست دارم در آن تردید بد و آزارنده ،راهی ،چراغی ،چیزی بیابم.از آن چراغها که بیشتر گرما میبخشند تا نور...تا به هر چیز ساده چنان بتابد که جلوه اش حتی از خودش زیباتر باشد.... 

خدایا....لذت های کوچک زندگی را در نظرم حقیر نکن. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 9:35  توسط لیلی  | 

تیکه هفدهم:من و گل سرخ


کیست که سکوت اتاق را میشکند؟

                    کیست که پر حرفی میکند؟

                                  آه،او یک گل سرخ است!!

                                                                                                  کریستین بوبن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:59  توسط لیلی  | 

تیکه شونزدهم:من و شاعری

 

لطفا این تیکه رو با این پیش زمینه بخونین که من اصلا ادعای شاعری ندارم(اونم با وجود دارشانا در کنارم!!!)

تو نیز روزی لبخند خواهی زد

 به زمین

به آسمان

به  هوا که حس خوبت

آنرا صد چندان زیبا کرده

چه آفتابی باشد ،چه بارانی چه حتی گرفته

و لبخندت جلوه ای دیگر خواهد بخشید

به چشمانت

به نگاهت

و به هر آنچه که بر آن مینگری

چه گل باشد،چه عکس،چه مجسمه....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 12:13  توسط لیلی  | 

تیکه پونزدهم:من و غروب

 عکس از خودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:0  توسط لیلی  | 

تیکه جهاردهم:من و خلاقیت

خوب خیالم راحت شد!همین چند وقت پیش به دوست جونم گفتم به خاطر پارادوکس های شدیدی که دارم گاهی حس میکنم دو شخصیتی شده ام.مثلا لذت بردن از چیزی که شدیدا حس میکنم وقت تلف کردنه....یا بدجورتشنه ی تجربه چیزی بودن که میدونم چطوریه!حالا تو این کتاب خلاقیت که دارم میخونم چیزی منو از اوج نگرانی به اوج خود شیفتگی رسونده!

خلاقیت یک ابتذال حیاتی ،یک ثبات تخدیر کننده،یک آغاز مکرر ، یک آزادی منضبط، یک خودخواهی سخاوتمندانه، یک شگفتی غیر منتظره ،یک تعجب آشنا ،یک شادی مشکل ،یک قمار قابل پیش بینی،یک تبلور زود گذر،یک اختلاف متحد کننده ،یک انتظار معجزه آسا،یک اعجاب عادت شده،یک توازن دیمی،یک فاش سازی طبق عادت،یک ارضا کنده پرتوقع است.

(ژرژ-ام-پرینس)

میگم خوبه در راستای خودشیفتگی امشبم برم یه کارتhappy new year همواسه خودم بفرستم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 17:44  توسط لیلی  | 

تیکه سیزدهم:من و SELF ESTEEM

میبایست مجنون بود تا دانست لیلی چقدر زیباست....

ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که خود تصور دارد...

اوست که مجنون را به آنچه خود باور دارد متقاعد ساخته.....

از ایران درودی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 21:56  توسط لیلی  | 

تیکه دوازدهم:من و یلدا شبِ84

 سینه ریز ستارگان باکره را

به نرخ یک آواز ساده خواهی خرید

یک امشب نخواب و بر بام ِ باد برآ.......

(سید علی صالحی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 3:16  توسط لیلی  | 

تیکه یازدهم:من وسکوت نسبی

از خط تولید کار خونه که میکشم کنارومیرم تو دفتر، انگار کن گلوی  اون سر و صدای کوبنده رو گرفته ن. بعد به مدد ِ نسبیت ِ محتوم ،سکوتی دارم که بیا و بشنو!

از اون سکوتهای شنیدنی که نبود صدا نیست، بودن سکوت است!

عدم نیست، وجود است!

از اون سکوت هایی که توش میشنوی.....

کاش میشد آدم به  راحتی چند قدم دور شدن و بستن یک در از مبان همهمه ها ی نامفهوم ،نوای درون خودش را بشنود..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:59  توسط لیلی  | 

تیکه دهم: من و تولستوی

تولستوی در گوشم زمزمه کرد:

خوب باش اما بکوش تا هیچکس از این تصمیمت آگاه نباشد.

گفتم لئو ن نیکلایویج،

(هنوز با قیا فه اش در برابر چشمهایم،نمی توانم لئو صدایش کنم!)

خوب بودن به قدر کافی سخت هست،سخت ترش نکن!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:24  توسط لیلی  | 

تیکه نهم :من و دغدغه

مهمترین دغدغه ای که دارم ....

اکثر گاه نوشته هام رو اینطور شروع می کنم.اصولا به این کلمه ی" دغدغه"، دلبستگی بسیار دارم.

دغدغه برای من گاه مشغولیتی عظیم بوده در حد یک فاجعه و گاه قلقلکی نشاط آور.

دغدغه برای من امکان نامیدن رنج و لذت به یک نام است.

دغدغه برای من بازی تبدیل رنج و لذت به یکدیگر است ،دستا ویزی از هر یک تا دیگری غرقم نکند....

روزهای بی دغدغه را دوست ندارم .روزی که چیزی برای بازی نیست و بچه گربه ی بازیگوش روح من بدون گلوله ی کاموا میماند و کاری ندارد جز چرت زدن!!

دغدغه ام گاهی از زیر سنگ پیدا کردن یک کتاب است.

گاهی هوس ناگهانی برای تغییر دکورگاه دغدغه ام شنیدن همنوایی خش خش صفحه ی دلخواهم است که البته cdاش را با کیفیت آینه!!دارم.(راه انداختن گرام  ِ عتیقه ی ما خودش تجسم یافته ی معنای دغدغه است!!!)

وقتی از کسی میشنوم که"واقعا؟الان؟"یعنی که دغدغه هه کار خودش را کرده ،حسابی قلقلکم داده و حالا من با دامنه ی ارتعاشی ِ گسترده ای روی ویبره ام و هیچ دمپری هم جلو دارم نیست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:27  توسط لیلی  |