
فكر كنم اين مرضٍ همه چي آرشيوكني هم از جمله گره هاي كوري است كه جنگ-جامعه-فرهنگ به شخصيت ما زده!
۱-حدود 3 متر كتاب (تعدادشون در رفته از دستم!!) در كتابخانه
۲- 60 dvd خريده شده و ديده نشده(مرض اينجا به اوج ميرسد كه وي سي دي بعضي ها رو هم داريم!!)
۳-كلي تا ebook
۴-متن اصلي كلي رمان كه ترجمه هاشون راضي كننده نبودن مث نزديكي.
۵-مطالب جالبي كه هي كپي-پيست- سيو كردم واسه يه روزي كه تازه شايد اون روز ديگه اصلا جالب نباشن!
۶-دفترچه هاي گاهن 15 ساله كه پرشون كرده بودم واسه بازخواني آينده!
۷-كلي دفترچه سفيد(حالا وقتي تو شهر كتاب و فابر كسلم بيا بگو يه عالم داري نخر ديگه!!)
۸-كلي مداد و روان نويس و حتي خودنويس و حتي تكراري!!!
۹-كلي رنگ جات اعم از مداد رنكي و آبرنگ و پاستل و....براي آن روز طلايي كه وقت كنم و باز نقاشي رو شروع كنم.
۱۰-يه كمد 1.8*0.6*0.8 كاموا!(بافتن از هابي هاي منه!!كمانم به خاطر اينكه مبادا يه موقع بيكار بمونم!!!)
"خوب كه چي؟؟"
بد جور به اين عبارت بيرحم و عوضي حساسيت دارم.
مياي دنبالم؟؟
بيا دنبالم:)
از کتاب با یونگ و هسه
همچین که برسم خونه میرم بازم ONEGIN مي بينم و لابد پشت بندش هم دست كم ۵ بار
FORBIDDEN GAMES THAT I PLAY با صدايِ فرهاد عزيز گوش ميدم و گاس که بعدش چند چشمه از كرشمه هاي آل پاچينو جان در DEVIL'S ADVOCATE ديدم وبعد هم در حين ِ گوش ِ جان سپردن به JUST ONE LAST DANCEهي دفترچه هاي ايام ماضي رو زير و رو كردم و با تك تك مداد هاي كلكسيونم يه چيز يادگاري در دفتر خاطرات اخيرم نوشتم( اونم زير نور اون شمع ِ اهدايي الميرا جونم كه رو آب ميمونه و روش يه بند روغن زيتون ميمونه)و در اين بين هي عكس انداختم از فضايي كه در آن اين همه(آنهمه البته) مكفوف خواهم بود!.
حالا جايزه ويزه مال كسيه كه بگه اينا چه ربطي دارن به هم!
پ.ن. بابت تنها بودن دارشانا هم ناخن نزنين كه بين ما دعوا نميشه!
پ.ن. عجب اردي بهشت ِ پر بارانِ خالي از گردشي شد امسال ها!ما را بگو كه كلي دشت شقايق و جاده ماسوله و مست بوي چمن شدن و خلاصتن رقصي از نوع ِ يك دست جام باده و يك دست زلف يار IMAGINATION كرده بوديم!
این شعر مشیری با صدای استاد یعنی بهار ِ مجسم
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
و این روزها من کامیارانه و صد البته حریصانه بهار را نفس میکشم
بنفشه ها را با چشم میبلعم
گنجشکهای پر سر و صدا را در گوشهایم نگه میدارم
هر جا که بخت مدد کند روسری به باد میدهم و موهایم را هم....
و دستهایم بیشتر از همیشه در دست یار است
نمی خواهم جایی برای دریغ بگذارم.....
من خوشبختم!من خوشبختم؟
تفاوت تنها در لحن خواندن نیست...تفاوت در آن پیچ و خمی است که حتی ایستایی ِ !را میلغزاند و تبدیلش میکند به؟
به سادگی وجود تردید،در کوتاهی یک چشم باز کردن اتفاقی می افتد.....
اما دوست دارم جرات پرسیدن این سوال همیشه با من باشد.
دوست دارم در آن تردید بد و آزارنده ،راهی ،چراغی ،چیزی بیابم.از آن چراغها که بیشتر گرما میبخشند تا نور...تا به هر چیز ساده چنان بتابد که جلوه اش حتی از خودش زیباتر باشد....
خدایا....لذت های کوچک زندگی را در نظرم حقیر نکن.
کیست که سکوت اتاق را میشکند؟
کیست که پر حرفی میکند؟
آه،او یک گل سرخ است!!
کریستین بوبن

لطفا این تیکه رو با این پیش زمینه بخونین که من اصلا ادعای شاعری ندارم(اونم با وجود دارشانا در کنارم!!!)
تو نیز روزی لبخند خواهی زد
به زمین
به آسمان
به هوا که حس خوبت
آنرا صد چندان زیبا کرده
چه آفتابی باشد ،چه بارانی چه حتی گرفته
و لبخندت جلوه ای دیگر خواهد بخشید
به چشمانت
به نگاهت
و به هر آنچه که بر آن مینگری
چه گل باشد،چه عکس،چه مجسمه....
عکس از خودم
خوب خیالم راحت شد!همین چند وقت پیش به دوست جونم گفتم به خاطر پارادوکس های شدیدی که دارم گاهی حس میکنم دو شخصیتی شده ام.مثلا لذت بردن از چیزی که شدیدا حس میکنم وقت تلف کردنه....یا بدجورتشنه ی تجربه چیزی بودن که میدونم چطوریه!حالا تو این کتاب خلاقیت که دارم میخونم چیزی منو از اوج نگرانی به اوج خود شیفتگی رسونده!
(ژرژ-ام-پرینس)
میگم خوبه در راستای خودشیفتگی امشبم برم یه کارتhappy new year همواسه خودم بفرستم!
ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که خود تصور دارد...
اوست که مجنون را به آنچه خود باور دارد متقاعد ساخته.....
از ایران درودی
به نرخ یک آواز ساده خواهی خرید
یک امشب نخواب و بر بام ِ باد برآ.......
(سید علی صالحی)
از خط تولید کار خونه که میکشم کنارومیرم تو دفتر، انگار کن گلوی اون سر و صدای کوبنده رو گرفته ن. بعد به مدد ِ نسبیت ِ محتوم ،سکوتی دارم که بیا و بشنو!
از اون سکوتهای شنیدنی که نبود صدا نیست، بودن سکوت است!
عدم نیست، وجود است!
از اون سکوت هایی که توش میشنوی.....
کاش میشد آدم به راحتی چند قدم دور شدن و بستن یک در از مبان همهمه ها ی نامفهوم ،نوای درون خودش را بشنود..........
تولستوی در گوشم زمزمه کرد:
خوب باش اما بکوش تا هیچکس از این تصمیمت آگاه نباشد.
گفتم لئو ن نیکلایویج،
(هنوز با قیا فه اش در برابر چشمهایم،نمی توانم لئو صدایش کنم!)
خوب بودن به قدر کافی سخت هست،سخت ترش نکن!!
مهمترین دغدغه ای که دارم ....
اکثر گاه نوشته هام رو اینطور شروع می کنم.اصولا به این کلمه ی" دغدغه"، دلبستگی بسیار دارم.
دغدغه برای من گاه مشغولیتی عظیم بوده در حد یک فاجعه و گاه قلقلکی نشاط آور.
دغدغه برای من امکان نامیدن رنج و لذت به یک نام است.
دغدغه برای من بازی تبدیل رنج و لذت به یکدیگر است ،دستا ویزی از هر یک تا دیگری غرقم نکند....
روزهای بی دغدغه را دوست ندارم .روزی که چیزی برای بازی نیست و بچه گربه ی بازیگوش روح من بدون گلوله ی کاموا میماند و کاری ندارد جز چرت زدن!!
دغدغه ام گاهی از زیر سنگ پیدا کردن یک کتاب است.
گاهی هوس ناگهانی برای تغییر دکورگاه دغدغه ام شنیدن همنوایی خش خش صفحه ی دلخواهم است که البته cdاش را با کیفیت آینه!!دارم.(راه انداختن گرام ِ عتیقه ی ما خودش تجسم یافته ی معنای دغدغه است!!!)
وقتی از کسی میشنوم که"واقعا؟الان؟"یعنی که دغدغه هه کار خودش را کرده ،حسابی قلقلکم داده و حالا من با دامنه ی ارتعاشی ِ گسترده ای روی ویبره ام و هیچ دمپری هم جلو دارم نیست!!!