تبليغاتX
چل تیکه Image and video hosting by TinyPic

از خط تولید کار خونه که میکشم کنارومیرم تو دفتر، انگار کن گلوی  اون سر و صدای کوبنده رو گرفته ن. بعد به مدد ِ نسبیت ِ محتوم ،سکوتی دارم که بیا و بشنو!

از اون سکوتهای شنیدنی که نبود صدا نیست، بودن سکوت است!

عدم نیست، وجود است!

از اون سکوت هایی که توش میشنوی.....

کاش میشد آدم به  راحتی چند قدم دور شدن و بستن یک در از مبان همهمه ها ی نامفهوم ،نوای درون خودش را بشنود..........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:59  توسط لیلی  | 

تولستوی در گوشم زمزمه کرد:

خوب باش اما بکوش تا هیچکس از این تصمیمت آگاه نباشد.

گفتم لئو ن نیکلایویج،

(هنوز با قیا فه اش در برابر چشمهایم،نمی توانم لئو صدایش کنم!)

خوب بودن به قدر کافی سخت هست،سخت ترش نکن!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 20:24  توسط لیلی  | 

مهمترین دغدغه ای که دارم ....

اکثر گاه نوشته هام رو اینطور شروع می کنم.اصولا به این کلمه ی" دغدغه"، دلبستگی بسیار دارم.

دغدغه برای من گاه مشغولیتی عظیم بوده در حد یک فاجعه و گاه قلقلکی نشاط آور.

دغدغه برای من امکان نامیدن رنج و لذت به یک نام است.

دغدغه برای من بازی تبدیل رنج و لذت به یکدیگر است ،دستا ویزی از هر یک تا دیگری غرقم نکند....

روزهای بی دغدغه را دوست ندارم .روزی که چیزی برای بازی نیست و بچه گربه ی بازیگوش روح من بدون گلوله ی کاموا میماند و کاری ندارد جز چرت زدن!!

دغدغه ام گاهی از زیر سنگ پیدا کردن یک کتاب است.

گاهی هوس ناگهانی برای تغییر دکورگاه دغدغه ام شنیدن همنوایی خش خش صفحه ی دلخواهم است که البته cdاش را با کیفیت آینه!!دارم.(راه انداختن گرام  ِ عتیقه ی ما خودش تجسم یافته ی معنای دغدغه است!!!)

وقتی از کسی میشنوم که"واقعا؟الان؟"یعنی که دغدغه هه کار خودش را کرده ،حسابی قلقلکم داده و حالا من با دامنه ی ارتعاشی ِ گسترده ای روی ویبره ام و هیچ دمپری هم جلو دارم نیست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 18:27  توسط لیلی  | 

کتاب تصویری از من کنار رادیاتور (کریستین بوبن) چند روزم را مال خودش کرد.

تنبلی بوبن واری دامن خواندنم را گرفته بود ومن از این تنبلانه خواندن حظ میبرم.

آهسته نوشیدمش و هر بار که حس میکردم صفحات مانده کم وکمتر میشوند،جرعه جرعه مزه اش می کردم....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:55  توسط لیلی  | 

از اینکه مدام از خودم عکس بگیرم خوشم میاد.....

از اینکه دفترهای خاطرات قدیمی خودم رو بخونم خوشم میاد.....

از اینکه یه پرسش نامه پر از پرسش هایی در مورد کودکیم وخاطراتی که دیگران از من دارند منتشرکنم خوشم میاد.....

از اینکه دفتر چه های متعددی پر از گزیده ها دارم خیلی خوشم میاد.....

از اینکه زیر جملاتی که دوست دارم تو کتابا خط بکشم(با پوزش فراوا ن از جناب دارشانا!)خیلی خیلی خوشم میاد.....

انگار همیشه اونقدر تغییر کرده ام که دونستن اینکه چه چیزی قبلا برام جالب بوده ،منو سر حال بیاره!

منم که خیلی دوست دارم که حال خوش خودم رو مدام داشته باشم.(این آرزویی بود که المیرا سالها پیش در 13 اسفندی (زاد روزم)برام کرده بود و انگار همون موقع یه پری .......

 

همه ی اینا رو گفتم که بگم از اینکه خودمو مرور کنم خوشم میاد!!

 

یکی از دلایلی که این وبلاگ درست شده هم همینه ،میخوام خودم رو از بیرون ببینم.

شما هم اگه خواستید میتونید:

 

                       آینه ای در برابر آینه ام بگذارید*

                                        

                                          گاس از من ابدیتی هم نساختید!!

 

(*آینه ای در برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم.....شاملو)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 17:2  توسط لیلی  | 

من و کودک درونم- که یه دختر کوچولوی 6 ساله است - بد جوری خمار این جناب دارشاناییم!

هی خودمونو واسه ش لوس میکنیم هی بوسش میکنیم و هی توقعات عجیب قریب ازش داریم هی نق میزنیم کتاب واسه مون بخره و مداد رنگی!ا

آلبته گاهی هم لب ور میچینیم و قهر میکنیم!جوری که خودمونم دلمون واسش میسوزه که با چه ننر هایی محشوره!

 هوس دارشانا کردم........برم بهونه بگیرم تا بغلم کنه و نازم و بکشه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 16:59  توسط لیلی  | 

میدونم تکراریه ولی به خوندنش می ارزه:

Recently a worldwide opinion survey was run by the United
Nations. The only question asked was: "Would you please give your honest opinion about solutions to the food shortage in the rest of the world?" The survey failed.


In Africa they didn't know what "food" meant.

In Eastern Europethey didn't know what "honest" meant.

 In Western Europe they didn't know what "shortage"meant.

 In China they didn't know what "opinion" meant.

In the Middle East they didn't know what "solution" meant.

 And in the U.S. they didn't know what "the rest of the world" meant.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:35  توسط لیلی  | 

دفترچه ای که گزیده هام از مثنوی توشه همرام بود.باز کردم و این اومد:

بس دعا ها کان هلاک است و زیان     وزکرم می نشنود یزدان پاک

همون دعایی که داشتم می کردم هم نصفه گذاشتم .....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:34  توسط لیلی  | 

از این جناس مولوی  خیلی خوشم میاد:

چون نباشد عشق را پروای او     او چو مرغی ماند بی پر،وای ِ او

 

واین یکی:

 

کار پاکان را قیاس از خود مگیر    گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر

 واین یکی:

آتش است این بانگ نای و نیست باد       هر که این آتش نداند نیست باد!

 

 واین یکی:

 

غنج و نازت می نگنجد در جهان     باش تا که من شوم از تو جهان

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:44  توسط لیلی  | 

Talent does what it can

Genius does what it must

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:46  توسط لیلی  | 

من کیم؟

شاید شاعرم ....

نه مطمئن نیستم،

قلم روح من جز این کلمه ی عجیب چیزی نمی نویسد:

دیوانگی

 

پس شاید نقاشم....

نه این هم نیستم ،

بر تخته شستی روح من جز یک رنگ نیست :

شوریدگی

 

پس لابد نوازنده ام....

اینهم نه،

بر شستیهای پیانوی رو ح من جز یک نت نیست:

دلبستگی

 

پس چیم من؟

ذره بینی بر دلم مینهم تا به مردم نشانش دهم ....

این منم:

دلقک روح خودم...

 

آلدو پالا تسسکی

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:20  توسط لیلی  |