
این شعر مشیری با صدای استاد یعنی بهار ِ مجسم
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
و این روزها من کامیارانه و صد البته حریصانه بهار را نفس میکشم
بنفشه ها را با چشم میبلعم
گنجشکهای پر سر و صدا را در گوشهایم نگه میدارم
هر جا که بخت مدد کند روسری به باد میدهم و موهایم را هم....
و دستهایم بیشتر از همیشه در دست یار است
نمی خواهم جایی برای دریغ بگذارم.....