
مهمترین دغدغه ای که دارم ....
اکثر گاه نوشته هام رو اینطور شروع می کنم.اصولا به این کلمه ی" دغدغه"، دلبستگی بسیار دارم.
دغدغه برای من گاه مشغولیتی عظیم بوده در حد یک فاجعه و گاه قلقلکی نشاط آور.
دغدغه برای من امکان نامیدن رنج و لذت به یک نام است.
دغدغه برای من بازی تبدیل رنج و لذت به یکدیگر است ،دستا ویزی از هر یک تا دیگری غرقم نکند....
روزهای بی دغدغه را دوست ندارم .روزی که چیزی برای بازی نیست و بچه گربه ی بازیگوش روح من بدون گلوله ی کاموا میماند و کاری ندارد جز چرت زدن!!
دغدغه ام گاهی از زیر سنگ پیدا کردن یک کتاب است.
گاهی هوس ناگهانی برای تغییر دکورگاه دغدغه ام شنیدن همنوایی خش خش صفحه ی دلخواهم است که البته cdاش را با کیفیت آینه!!دارم.(راه انداختن گرام ِ عتیقه ی ما خودش تجسم یافته ی معنای دغدغه است!!!)
وقتی از کسی میشنوم که"واقعا؟الان؟"یعنی که دغدغه هه کار خودش را کرده ،حسابی قلقلکم داده و حالا من با دامنه ی ارتعاشی ِ گسترده ای روی ویبره ام و هیچ دمپری هم جلو دارم نیست!!!